محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4160

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گذشته بود كه در يكى از قلعه هاى زم به نام « با ذكر » جاى داشت پس از آن برفت تا به ترمذ رسيد و نرسيده به نهر فرود آمد و تخت خويش را بر كنار نهر نهاد و مردم عبور آغاز كردند . كسانى كه كشتىشان از كشتىهاى شهر جدا مىشد حارث كه در كشتىاى بود با آنها نبرد مىكرد عاقبت با كشتىاى مقابل شدند كه ياران اسد در آن بودند از جمله اصغر بن عيناء حميرى ، داود اعسر نيز در كشتى ياران حارث بود اصغر تيرى بينداخت كه به كشتى خورد و گفت : « من غلام عجميم » داود اعسر گفت : « اين انتصاب را براى مقصودى گفتى ، تو سرزمين ندارى » و كشتى خويش را به كشتى اصغر چسبانيد و به نبرد پرداختند . گويد : آنگاه اشكند بيامد ، حارث مىخواسته بود باز گردد ، اما اشكند به دو گفت . « به كمك تو آمده‌ام . » اشكند پشت ديرى كمين كرد ، حارث با ياران خويش بيامد . مردم ترمذ به مقابلهء وى برون شدند كه از مقابل آنها پس نشست و به تعقيب وى آمدند . نصر با اسد نشسته بود و مىنگريست و كراهت نمود و بدانست كه حارث با آنها خدعه كرده است پنداشت كه اين كار را از روى مهربانى با حارث مىكند از آن رو كه عقب نشسته است . اسد مىخواست با نصر عتاب كند كه اشكند به مقابلهء آنها برون شد و به مردم ترمذ حمله برد كه گريزان شدند و يزيد بن هيثم جرموزى از مردم ازد و عاصم بن معول كه از يكه سواران شام بود در نبردگاه كشته شدند . گويد : پس از آن اسد سوى بلخ رفت و مردم ترمذ به مقابلهء حارث برون شدند و هزيمتش كردند و ابو فاطمه و عكرمه و جمعى از روشن بنيان را كشتند . گويد : آنگاه اسد از راه زم سوى سمرقند روان شد و چون به زم رسيد كس پيش هيثم فرستاد كه در با ذكر جاى داشت و از ياران حارث بود و به دو گفت : « شما به روش بد قومتان اعتراض داشته‌ايد در صورتى كه به كار زنان و روا داشتن ناموس و غلبهء مشركان بر جايى همانند سمرقند نرسيده بود . من آهنگ سمرقند دارم ، پيمان و عهدهء خدا به گردن من كه بدى از من به تو نرسد و مشمول يارى و لطف و حرمتى و